| دکتر شزیعتی |
|
حدایا کفر نمیگویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهر اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوش غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟! خداوندا اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آنطرفتر عمارت های مرمرین بینی و اعصاب برای سکه ای به این سو و به آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمیگویی؟! خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بود از این بدعت خداوندا تو مسئولی تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است منبع:http://ghochaneman.blogfa.com/ |

